افغانستان امروزی بخشی مهم از تمدن ایرانی بوده است؛ اما به هیچ وجه به معنای آن نیست که «ایران» در شاهنامه معادل افغانستان امروزی بوده است! هویت تاریخی و فرهنگی ایران را نمیتوان به مرزهای سیاسی دولتهای امروزی محدود کرد. در شاهنامه از بخشهای گوناگونی چون سیستان، خراسان و شهرهای فراوان آن مانند بلخ، آمل، تمیشه، گیلان، ری، قم، پارس و شهرهای فراوان آن مانند استخر، کرمان، آذرآبادگان (آذربایجان) و شهرهای فراوان آن مانند اردبیل، اصفهان، اهواز و ... به عنوان بخشهایی از ایران یاد شده است.
هویت تاریخی و فرهنگی ایران را نمیتوان به مرزهای سیاسی دولتهای امروزی محدود کرد. در منابع تاریخی و اسطورهای، مفهوم «ایران» یا «ایرانشهر» گسترهای فراتر از مرزهای کنونی داشته است. کشورهای امروزی مانند ایران کنونی، افغانستان، تاجیکستان و... بخشی از این گستره تاریخی به شمار میآمده است؛ نه اینکه «ایران» در منابع کهن، معادل یکی از این کشورها باشد.
گاهی این ادعا مطرح میشود که منظور از «ایران» در شاهنامه، در اصل همان افغانستان امروزی بوده است! این ادعا مورد سوءاستفاده جریانهای ایرانستیز هم قرار گرفته است.
برای بررسی این ادعا، باید به جای تکیه بر یک یا چند بیت منفرد، مجموعه شواهد موجود در شاهنامه و دیگر منابع تاریخی و جغرافیایی کهن را در کنار یکدیگر قرار داد. در شاهنامه از مناطق و شهرهای گوناگون به عنوان بخشهایی از ایران یاد شده است.
در این نوشتار تلاش میکنیم تصویری روشنتر از مفهوم ایران، گستره جغرافیایی، گسترده فرهنگی و گسترده سیاسی آن ارائه کنیم.
جغرافیای ایرانشهر از نگاه مورخان و جغرافیدانان
پیش از بررسی خودِ شاهنامه، ابتدا به منابع دیگر اشاره میکنیم تا گستره سیاسی و فرهنگی ایرانشهر از نگاه مورخان و جغرافیدانان روشنتر شود.
مجموع این گزارشها نشان میدهد که در جغرافیای تاریخی سدههای پس از اسلام، «ایرانشهر» مفهومی گسترده بوده است که مناطق شرقی، مرکزی و غربی را دربر میگرفته و نمیتوان آن را به افغانستان امروزی فروکاست.
شاهنامه ابومنصوری:
برای بررسی مفهوم «ایرانشهر»، میتوان سخن را از ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی آغاز کرد. پیش از شروع کار فردوسی، شاهنامهای به دستور او تدوین شد که با عنوان «شاهنامه ابومنصوری» شناخته میشود. در مقدمه شاهنامه ابومنصوری، درباره حدود ایرانشهر چنین آمده بود:
«و ایرانشهر از رود آموی است تا رود مصر، و این کشورهای دیگر پیرامون اویاند و ازین هفت کشور ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری و آنکه از سوی باختر است چینیان دارند و آنکه از سوی راست اوست هندوان دارند، و آنکه از سوی چپ اوست ترکان دارند، و دیگر خزریان دارند و آنکه از راستر بربریان دارند، و از چپ روم خاوریان دارند، و مازندرانیان دارند، و مصر گویند از مازندران است (1) و این دیگر همه ایران زمین است از بهر آنکه ایران بیشتر این است که یاد کردیم» (قزوینی، ۱۳۳۳: صص ۴۹-۵۱).
این توصیف نشان میدهد که در سنت جغرافیایی و تاریخی آن دوره، ایرانشهر مفهومی بسیار گستردهتر از محدوده افغانستان امروزی داشته است. همچنین با توجه به ارتباط فرهنگی و ادبی فردوسی با سنت شاهنامهنویسی پیش از خود، این گزارش در بررسی مفهوم ایران در شاهنامه اهمیت دارد.
التفهیم ابوریحان بیرونی:
در همین زمینه، ابوریحان بیرونی در کتاب التفهیم جهان را به هفت اقلیم تقسیم میکند و اقلیم چهارم را ایرانشهر مینامد. او درباره گستره این اقلیم مینویسد:
«و اقلیم چهارم آغازد از زمین چین و تبت و قتا و ختن و شهرهایی که به میان آن است بر کوه های کشمیر و بلور و وخان و بدخشان بگذرد سوی کابل و غور و هری(هرات) و طخارستان و مرو و کوهستان و نشابور و کومش و گرگان و طبرستان و ری و قم و همدان و موصل و آذربادگان و منبج و طرسوس و حران و ثغرهای ترسا آن و انطاکیه و جزایر قبرس و رودس و سقلیه تا به دریای محیط رسد بر خلیجی که میان شهرهای مغرب و اندلس است و آن را زقاق مینامند» (بیرونی، ۱۳۵۲: صص ۱۹۹).
در این توصیف، کابل، غور، هرات، طخارستان و بدخشان در کنار ری، قم، همدان، آذربایجان و دیگر مناطق قرار گرفتهاند. بنابراین، در توصیف بیرونی نمیتوان «ایرانشهر» را معادل یک منطقه سیاسی مشخص در افغانستان امروزی دانست؛ بلکه با مفهومی جغرافیایی و تاریخی روبهرو هستیم که بخشهای وسیعی از سرزمینهای ایرانینشین را دربرمیگرفته است.
مسالک الممالک اصطخری:
اصطخری نیز در مسالک الممالک، ضمن توصیف ایرانشهر، از گسترهای بسیار وسیع سخن میگوید:
«و هیچ ملک آبادانتر و تمامتر و خوشتر از ممالک ایرانشهر نیست و قطب این اقلیم بابل بود و آن مملکت پارس است، و حد این مملکت در روزگار پارسیان معلوم بود. چون مسلمانی آشکار شد مسلمانان از هر مملکتی نصیبی گرفتند. برین جمله که یاد کرده اید: از مملکت روم و شام و مصر و اندلس و مغرب و آنچه از مملکت هندوستان آنچه به زمین منصوره بپیوندد و مولتان تا کابلستان و حدود طخارستان و از مملکت چین ماوراالنهر و هرچه با آن رود» (اصطخری، ۱۳۷۳: صص ۵-۶).
البد و التاریخ مقدسی
مطهر بن طاهر مقدسی در اثر مشهور خود، البد و التاریخ (آفرینش و تاریخ)، چنین مینویسد:
«گویند معتدلترین و با صفاترین و بهترین بخشهای زمین ایرانشهر است و همان است که به اقلیم بابل معروف است؛ درازای آن میان رودخانه بلخ تا رودخانه فرات و پهنای آن میان دریای غابسکین (آبسکون) تا دریای فارس و یمن و سپس به طرف مکران و کابل و طخارستان و منتهای آذربایجان است و آنجا برگزیده بخشهای زمین و ناف زمین است» (مقدسی، ۱۳۷۴: ص ۶۱۵).
مناطق گوناگون ایران در شاهنامه
فردوسی و دقیقی در شاهنامه، یک تعریف جغرافیایی یکپارچه و صریح از حدود ایرانشهر ارائه نمیکنند ولی در سراسر داستانها، شهرها و مناطق متعددی را در چارچوب «ایران» معرفی میکند. همین شواهد برای شناخت جغرافیای ایران در شاهنامه اهمیت فراوان دارند.
برای نمونه، درباره آمل و تمیشه و پایتخت فریدون میخوانیم:
از آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
(شاهنامه، بخس فریدون)
در داستان داراب نیز میخوانیم:
از آن پس برآن رزمگه بس ماند
سپه را سوی شهر ایران براند
سوی پارس آمد دلارام و شاد
کلاه بزرگی به سر برنهاد
(شاهنامه، بخش داراب)
و در ادامه:
برفتند از اسطخر چندان سپاه
که از ینزه برباد بربست راه
همی داشت از پارس آهنگ روم
کز ایران گذارد به آبادبوم
(شاهنامه، بخش دارا)
در این ابیات، پس از اشاره به «شهر ایران»، از پارس و اسطخر سخن گفته میشود. این شواهد نشان میدهد که در جغرافیای شاهنامه، پارس و اسطخر نیز در قلمرو ایران قرار دارند و نمیتوان مفهوم ایران را تنها به نواحی شرقی فروکاست.
در جای دیگری از همین داستان آمده است:
همه شهر ایران پر از ناله بود
به چشم اندرون آب چون ژاله بود
ز جهرم بیامد به شهر سطخر
که آزادگان را بدو بود فخر
به ایرانیان گفت کای مهتران
خردمند و شیران و جنگاوران
(شاهنامه، بخش دارا)
در این بخش نیز پس از اشاره به «شهر ایران»، از جهرم و اسطخر سخن گفته میشود.
همچنین فردوسی به صراحت میگوید:
سکندر بیامد به اسطخر پارس
که دیهیم شاهان بد و فخر پارس
(شاهنامه، بخش دارا)
و در جای دیگری:
ز کرمان کس آمد سوی اصفهان
به جایی که بودند از ایران مهان
(شاهنامه، بخش دارا)
در این بیت، اصفهان به عنوان محل گردآمدن بزرگان ایران معرفی شده است.
یکی از روشنترین شواهد شاهنامه در این زمینه، توصیف تقسیم قلمرو در دوره خسرو انوشیروان است:
شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر
وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد
دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیل
بپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم
چنین پادشاهی و آباد بوم
(شاهنامه، بخش اول پادشاهی خسرو انوشیروان که ولایات شاه ایران خسرو انوشیروان را شرح میدهد)
این ابیات، مجموعهای از مناطق شرقی، مرکزی و غربی را در قلمرو شاهنشاهی انوشیروان قرار میدهند؛ از خراسان و قم و اصفهان گرفته تا آذربایجان، اردبیل، گیلان، پارس و اهواز. بنابراین، جغرافیای ایران در شاهنامه به هیچ وجه محدود به افغانستان امروزی نیست.
مفاهیم دیگر واژه ایران در شاهنامه
در شاهنامه، واژه «ایران» علاوه بر اشاره به جهان ایرانی (فرمانروایی جمشید و فریدون) و کشور ایران (قلمروی شاهان کیانی، اشکانی و ساسانی)گاهی برای اشاره به پایتخت کشور و جایگاه شاهی نیز استفاده میشده است.
شاهنامه اثری منظوم است و فردوسی و دقیقی، برخلاف یک متن تاریخی یا جغرافیایی، امکان توضیح مفصل درباره معنای هر واژه را در اختیار نداشتهاند. بسیاری از واژهها باید در وزن و ساختار شعر میگنجیدند و طبیعی است که یک بیت، فرصت ارائه توضیحات طولانی درباره یک مفهوم را فراهم نمیکرد.
احتمالا مخاطبان آن روزگار، با توجه به شناختی که از سنتهای تاریخی و اسطورهای داشتند، بسیاری از این مفاهیم را بدون نیاز به توضیح اضافی درک میکردند؛ اما با گذشت زمان و تغییر معنای برخی واژهها در ذهن مخاطبان، ممکن است در فهم برخی از این تعبیرها ابهامهایی ایجاد شود.
اکنون که با برخی از مفاهیم چندگانه واژه «ایران» در شاهنامه آشنا شدیم، میتوانیم به بررسی و ارزیابی برخی از استدلالهای مطرحشده درباره یکسانی ایران شاهنامه با افغانستان کنونی بپردازیم. گاهی برای اثبات این ادعا به بیت زیر استناد میشود:
چو دارا ز ایران به کرمان رسید
طبیعی است که این بیت به تنهایی نمیتواند نشان دهد که «ایران» همان افغانستان امروزی است! ما در جغرافیای تاریخی ایران با دو کشور مستقل به نامهای «ایران» و «کرمان» روبهرو نبودهایم. کرمان یکی از مناطق کشور ایران بوده است. بنابراین، عبارت «از ایران به کرمان رسید» به معنای خروج از کشور ایران نیست.
اما برای فهم این بیت باید آن را در زمینه داستان دارا و اسکندر و در کنار ابیات پیش و پس از آن بررسی کرد. در بخشهای پیشین داستان، از درگیریهای دارا و اسکندر در مناطقی مانند عراق و اصطخر سخن گفته شده و دارا در جریان تحولات جنگی به سوی شرق حرکت میکند. احتمالا منظور آن است که از مناطقی که نزدیک به پایتخت بودند به سوی کرمان رهسپار شد.
برای اثبات اینکه گاهی ایران برای اشاره به جایگاه پادشاهی و پایتخت به کار می رفته است کافی است به بخشهای مختلف شاهنامه توجه کنیم.
در بخشهایی که از ناراحتی ساسان از شاهنشاه بهمن سخن گفته میشود، این موضوع کاملا آشکار است. به طوری که ساسان از مرز ایران خارج میشود به سوی نیشابور میرود:
چو ساسان شنید این سَخُن خیره شد
زِ گفتارِ بهمن دلش تیره شد
به سه روز و دو شب بسان پلنگ
از ایران به مرزی دگر شد زِ ننگ
دمان سوی شهرِ نشابور شد
پر آزار بود، از پدر دور شد
بر اساس همه منابع، نیشابور همواره بخشی از جهان ایرانی و بخش مهمی از شاهنشاهیهای ایران بوده است. قطعا نیشابور در هیچ جایی خارج از کشور ایران نبوده است. پس آشکار است که اینجا، ایران به جایگاه شاهی اشاره داشته است.
این مسئله در شعر منظوم اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ زیرا شاعر بر اساس اقتضای وزن، قافیه و ساختار روایی، گاه از یک منطقه به منطقه دیگر اشاره میکند، بدون آنکه مقصودش ترسیم مرز سیاسی میان دو کشور باشد.
چرا شرق در بخشهایی از شاهنامه پررنگتر است؟
البته نمیتوان انکار کرد که در بخشهایی از داستانهای شاهنامه، مناطق شرقی ایران حضور و اهمیت بیشتری دارند. این موضوع را میتوان با توجه به برخی زمینههای تاریخی و اسطورهای توضیح داد.
بر اساس روایتهای اسطورهای ایرانی، آیین زرتشت با پشتیبانی گشتاسب، که پایتخت او بلخ بود، گسترش یافت. از سوی دیگر، بخش قابل توجهی از روایتهای شاهنامه نیز به کشمکش با تورانیان اختصاص دارد. طبیعی است که در چنین داستانهایی، مناطق شرقی و شمالشرقی ایران، که در مجاورت سرزمینهای تورانی قرار داشتند، بیشتر مورد توجه قرار گیرند.
با این حال، این وضعیت را نمیتوان به سراسر شاهنامه تعمیم داد. برای نمونه، در روایتهای مربوط به فریدون و منوچهر، پایتخت ایران «بیشه تمیشه» یا «بیشه نارون» معرفی میشود که در جغرافیای مازندران امروزی قرار داشته است.
همچنین با ورود به روایتهای مربوط به دوره ساسانی، مناطق غربی ایران اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
سخن پایانی
آنچه از مجموع شواهد شاهنامه و متون جغرافیایی و تاریخی کهن میتوان دریافت، این است که «ایران» در سنت ادبی و تاریخی ایرانی مفهومی بسیار گستردهتر از مرزهای سیاسی افغانستان یا ایران امروزی داشته است.
افغانستان امروزی بدون تردید بخشی مهم از تمدن ایرانی بوده است؛ اما این موضوع به هیچ وجه به معنای آن نیست که «ایران» در شاهنامه معادل افغانستان امروزی بوده است. از سوی دیگر، منابع جغرافیایی سدههای پس از اسلام نیز ایرانشهر را سرزمینی گسترده میدانند که محدود به هیچ کدام از کشورهای امروزی نیست.
بنابراین، برای فهم مفهوم «ایران» در شاهنامه، باید از تفسیر تکبیتی و جدا کردن ابیات از بافت روایی و تاریخی آنها پرهیز کرد.
* این نوشته ریشه در نوشته ای دارد که علی محمد افشاری برای پایگاه خردگان ارسال کردند و به عنوان نوشته ارسالی کاربران منتشر شد. ولی پس از مدتی نکات دیگری به متن اضافه شد و متن به صورت کامل ویراستاری شد.
پانویس:
۱- احتمالا اشاره به ناحیهای مشهور به مازندران در غرب است که به مازندران کنونی ربطی ندارد.
کتابنامه:
– اصطخری (۱۳۷۳)، مسالک الممالک. تصحیح ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
– بیرونی، ابوریحان (۱۳۵۲)، التفهیم لاوائل صناعه النتجیم. به تصحیح جلال الدین همایی. تهران: انتشارات انجمن آثار ملی.
– خالقی مطلق، جلال (۱۳۶۶-۱۳۸۶) شاهنامه فردوسی. دفتر اول، دفتر پنجم، دفتر ششم، دفتر هفتم، زیر نظر احسان یارشاطر، نیویورک.
– قزوینی، محمد (۱۳۳۲). دوره کامل بیست مقاله قزوینی. جلد دوم. تهران: کتابفروشی ابن سینا و کتابفروشی ادب.
– مقدسی، مطهر ابن طاهر (۱۳۷۴). آفرینش و تاریخ (مجلد چهارم تا ششم). مقدمه، ترجمه و تعلقات از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: نشر آگه.